2- آخرین ها

آبان 87
از سمت راست: مادرم، پدربزرگم، نیما برادرم، پدرم و مادربزرگم... که احتمالا درباره موهای سفید نیما صحبت می کنند.
شب تولد نیما، بعد از یک روز خوبی که عصرش باران آمد و ترافیک شدید بعد از آن... در نهایت خودمان را رساندیم به خانه تا همانطور که ساعت دوربین ثبت کرده ساعت 10 و 15 دقیقه و 40 ثانیه این عکس گرفته شود از شبی که آخرین شب بود از زندگی پدربزرگ ما و بودنش برای ما. و شاید از آخرین نگاه های او به من.
April 23, 2009 12:42 AM
previous
نظرها
و در این میان کسی حواسش به موهای سفید تو نبود که کم از نیما نیست. و شاید گاهی بتوان درباره ی تک تک تار های سفید مویت روزها و ساعت ها حرف زد.هر کدام یاد و خاطره ی دوری را زنده میکند بی شک.
بن بست | April 23, 2009 8:58 AM
باید خوش شانس باشی که تصویری از اخرین ها داری برای روزهایی که حافظه ات چیزی را که در دلت است را نمی تواند به یاد بیاورد .
آیدا | April 23, 2009 2:26 PM
با سلام وبلاگی جالبی دارید
خوشحال می شوم با هم تبادل لینک داشته باشیم
www.takro.net
salehi | April 25, 2009 5:43 PM
ولی جدن نگاه پدربزرگت تو این عکس با همه فرق می کنه. نمی دونم یه جورایی مثل وقتهایی که یکی وسط شلوغی جمع با اشاره و نگاهش می خواد به آدم حرفی حالی کنه..
قشنگ بود، هر چند یه کمی هم غصه ناک. اینو دوست داشتم.
مسعود | April 27, 2009 3:31 PM
نگاه خیلی جالبی داره پدربزرگت.
حیف که دیگه نیست.
بهشب | May 3, 2009 11:44 AM
ایول ایول خیلی خوبه
این جور فرصت ها گیر نمیاد
دقت کردین اونایی که یه نمه مشتی و با صفان موقع رفتنشون بهشون الهام میشه
100% بابا بزرگ شما هم اینجوری بوده
سامر | July 20, 2009 1:50 PM